بئل چی
اوج گرفته تا مرز جنون بی افساری از آرامش، رها از حصار هوس، سرشار از حس نفرت بار انتقام تمام بودنت را به سخره میگیرم... بی عذاب و بغض، هر لحظه ابلیسی منحوس از من تولد میابد... بترس از کینه ی من، بترس از افکار مسموم من، سکوت مرموز من نشانی از بخشش نیست. به تلافی تمام لحظات راکد با تو بودن تنها خواهم بود، تنها تا ابد... افسوس من نه برای آنچه از دست داده ام، که برای آنچه تو به یغما بردی. آغوش پوسیده ی تو همان پناه کده ی متعفن سایه هاست. شعله ی نفرت را در دلم برافروخته ای دریغا خود نیز خاکستر خواهی شد و مرگ تو در من، نفرت را ، کینه را، ترس را هم به کام نیستی میکشاند و چه دل انگیز است مرگ جنون، مرگ تباهی و ... مرگ تو!! این همان رستاخیز سبز است ،آغازی بر یک دنیای بی تو، دنیایی سرشار از تمنای بی غرور سپیدار! دنیای تهی از هرآنچه تو ساختی، دنیای من بی اسارت در تو، بی انتها و بی همتا! چقدر دلتنگم... دلتنگ کفر بر قداست خاکستری تو، دلتنگ برف ،دلتنگ تنهایی، دلتنگ زلال ممتد آبی ها... بی پناهی را ناله کن که عذاب ها بر پیکر تو تنیده اند. در کنج این قفس خاکی ضجه کن که روحت همچون شبحی از تابوت گریخته در قلعه ای مطرود میخزد... کاش لمس میکردی سلسله ی واژه هایم را که کلامی جز نفرین بر تو را نعره نمیکنند! بگسل از من! نفرین بر تو... این متن رو متعاقب اتفا قاتی که برام افتاده بود نوشتم که مشخصا" فاقد ثقل ادبی نوشته های گذشتس. یک قدم تا غروب هزار فاصله تا سپیده دمی که هرگز بر نمیآید. بارانی که همغم این بنده ی تنهاییست بی گدار و بی هوا، گستاخانه چتر ها را خیس میکند بی آنکه طوفانی شود! و اشک هایی که هر لحظه جاریند تا شاید جایی، کسی نجوای بی ریای چشمانی را بشنود که نگاه را از یاد برده اند. و این بهار بی بهار که زادفصل آنچه فانی تر از فناست، آنچه فریادش زوزه ی باد است، زاد فصل سبز هایی که تولدشان عین مرگ است یا آغازگه راهی منتهی به مرگ بگمانم! گریزان از تمام بن بست هایی که تعبیرشان جز انتها نیست، بر فراز خاطراتی از جنس کاغذ رنگی های کودکیم پرواز میکنم بی بالی که باید بود و نیست! بی شکوه و شکایت تجربه میکنم آنچه را که فقط باید شنید و افسوس خورد! میستایم هر او را که بغضش جز خاطره ی خلوتش نیست، بغضی به سنگینی هر آنچه در اوست، بغضی که همچون حرمسرایی امن و آرام تنها و تنها سکوت کرده است... نه رویایی ، نه امیدی و نه صدایی آشنا که در این سکوت مرموز تا اوج زندگی رهایم کند و نه پایانی بر همه چیز که مفهوم ها را در هم ریزد و خود نابود شود بمثال کابوسی در تشویش یک خواب سر بر آورد و یکباره محو شود... آرزویم همه پایان این کابوس است و تنفر دارم از این اسرار سکوت زده و بی عصیان! کاش روزی بتوان تا بی نهایت سفر کرد... بی نهایتی پر از رسیدن... دیروز و امروز من اسیر این ابهام، اسیر این دوزخ ابهام زندگی، دنیایی بهشت آسا و پلی قطع شده تسلسل دردناک ستیز و درد بودایی پوک ، فرسوده و پیر گندم زاری در خواهش آفتاب و یک زن بی جنایت محکوم به مرگ خاک محبس پرواز این دیو مردمان و شب رخصت معراج مجنون نواخت سکوت بی تار و بی سنتور ابر در حسرت منت و اشک بی جریان آشوب، جولان، آیا ویرانی نیز؟! اتساع درد، انجماد احساس، آدمک هایی رمیده تصعید تعفن از کلام و عجز قلم تباهی در این پیله هرگز، اما پروانگی به کدامین شمع؟! مردی که مست می خرامد و حریقی که نیست! همبند خون و خمیازه، اسیر در پوسیدگی را دادخواهی چه لایق؟ و... من مغروق خلسه در تمنای بعثت پیامبری از شهر طلا و سرب! این همان خونبهای زوال حقیقت است، زخم چرک آلود بی حقیقتی دیرسالیست شکنجه می کند... یک سال و هزار ناگفته یک دنیا نا نوشته!
گاهی وقتا نمیدونی از چی بنویسی و گاهی اونقدر حرف تو دلت هست که دیگه
ورق پاره ها کفاف رفاقت با قلمت رو نمیدن.
بعضی روزا دوست داری با تمام قدرتت زندگی کنی و بعضی روزای
دیگه دلت میخواد شب بخوابی و صبح که بیدار میشی تازه بفهمی
دیروزت یه خواب بوده که هرگز واقعی نشده.
دلت میخواد تنها بشی، تنهای تنها یا هوس پاییز میکنی و دلت واسه برگای طلایی تنگ میشه، خوشحالی
که اقلا" بارون داره میباره.
بعضی وقتا احساس میکنی زندگی فقط تکرار جمله هاییه که
تو بچگی یاد گرفتی اما یه دفعه به خودت می آی و میبینی خیلی وقته بچه نیستی
تا به خیال یه ماشین اسباب بازی یه مدت دندوناتو مسواک
بزنی.
تو داستان زندگیت یه جاهایی قهرمانی و یه جاهایی به بن بست میرسی، درست همون موقعست که میفهمی
هیچی واسه گفتن نداری. اراده ی مثل کوهت یا شجاعت بی مثالت همه پوچ میشن
تازه میفهمی چقدر عاجزی و درمونده.
همه میرن تو میمونی و خودت، با کوله باری پر از خاطراتی
که خودت ساختی!
به آدمایی فکر میکنی
که بودن، ولی نبودنشون با ارزشتر بود. آدمایی که فقط کلمه ی بهترین رو بلد بودن. آدمایی
که بند یه نفس بودن یا یه حنجره یا شایدم یه صدا، که یادت دادن "بودنت
همون لحظه ایه که هستی وگرنه انگار از اول نبودی"
بعضی شبا دلم میخواد برم بلنترین جای شهر و تلاطم آدمایی
رو ببینم که هرگز به
رویاهاشون نمیرسن یا سوسوی چراغ هایی رو که مدام روشنن
تا خیابونا احساس تنهایی نکنن یا کوچه های بن بستی رو که دل
آدماشون به بی نهایت بازه، آدمایی که اندازه ی ستاره ها آرزو
داشتن ولی دست نیافتنی تر از آسمون! همین لحظست که دلم میخواد داد بزنم...
ننوشتن ها عجیب دلتنگم کرده... به همین سادگی!

| Design By : Night Skin |


